زخم شمشير/خورخه لوئيس بورخس /برگردان: احمد ميرعلائي

خورخه لوئیس بورخس (به اسپانیایی: Jorge Luis Borges) ‏ (۱۸۹۹ - ۱۹۸۶) نویسنده، شاعر و ادیب معاصر آرژانتینی. وی از برجسته‌ترین نویسندگان آمریکای لاتین است. شهرت او بیشتر به خاطر نوشتن داستان کوتاه است. یکی از مشهورترین کتاب های او، داستان (۱۹۴۴)، گلچینی از داستان های کوتاه بورخس به انتخاب خودش است که مضامینی همچون رویاها، کتاب خانه ها، آیینه ها، حیوان ها، فلسفه، دین و خدا را می توان حلقه اتصال این داستان ها دانست.

جاي زخمي ناسور چهره‌اش را خط انداخته بود. جاي زخم به شکلِ هلالي، رنگ باخته و تقريباً کامل بود که شقيقه را از يک‌سو به گودي نشانده بود و گونه را از سويي ديگر. دانستن نام حقيقي‌اش بي‌اهميت است. در «تاکارم پو» همه او را انگليسي «لاکالارادبي» مي ناميدند. «کاردوزو» که مالک سرزمين‌هاي آن‌جا بود و خوش نداشت محل را بفروشد، برايم تعريف کرد که مرد انگليسي بحثي پيش‌بيني‌ناشدني را به ميان کشيده و براي او داستان مرموز جاي زخم را گفته است. مرد انگليسي از جانب مرز آمده از «ريو گراند روسل».عده‌اي هم بودند که مي‌گفتند در برزيل قاچاقچي بوده. در آن‌جا پرورشگاه گله‌اش از رونق مي‌افتد، چاه‌ها مي‌خشکند و مرد انگليسي براي آن‌که دوباره کار و بارش رونق بگيرد، شانه‌به‌شانه کارگرانش کار مي‌کند. مي‌گفتند سخت‌گيري او تا حد ظلم پيش مي‌رفته، اما به حد افراط آدم منصفي بوده. مي‌گفتند در شراب‌خوري کسي به پايش نمي‌رسيده.

ادامه نوشته

مهمانی رومی /جان بارت (2008) /برگردان: نرگس منتخبی بخت‌ور

«جان بارت» ، متولد ۱۹۳۰، يكي از مهم‌ترين نويسندگان زنده نيمه‌ دوم قرن بيست آمريكا به حساب مي‌‌آيد. اين نويسنده با انتشار 18 كتاب از جمله «شيمرا» و «گمشده در شهربازي» جايگاه ويژه‌اي را در جامعه ادبي آمريكا به دست آورده است. «توسعه» جديدترين مجموعه داستان اين نويسنده است كه در سال‌هاي پاياني هفتاد سالگي و در آستانه هشتاد سالگي اين نويسنده منتشر شده است. داستان‌هاي اين مجموعه همگي در منطقه مريلند آمريكا مي‌گذرد و از نظر درونمايه شباهت‌هاي زيادي با يكديگر دارند. وقتي بارت در سن بيست و چهار سالگي و در دهه‌ي پنجاه ميلادي، تصميم به نوشتن «اپراي شناور» گرفت، ادبيات روز آن موقع آمريكا به شدت تحت تاثير نوشته‌هاي نويسندگاني موسوم به نويسندگان «نسل گمشده» بود. «ارنست همينگوي» نام‌آورترين نويسنده‌ي «نسل گمشده»، دقيقا در بيست و چهار سالگي «بارت» نوبل ادبيات را از آن خود كرد و «ويليام فاكنر» كه بيست سال پيش از آن، «خشم و هياهو» و «گور به گور» را نوشته بود، اسطوره‌هاي نويسندگي آن روزهاي زندگي «بارت» بودند. «جان بارت» در چنين فضايي شروع به نوشتن رماني كرد كه با جريان غالب ادبيات آن روز آمريكا تفاوت‌هاي بسياري داشت. «بارت» پيش از نوشتن «اپراي شناور» بارها دست به قلم شده و داستان‌هاي ناموفقي نوشته بود و هيچ‌كدام را در قالب كتاب مستقلي منتشر نكرد، تا آنكه «اپراي شناور» را بعنوان نخستين اثر ادبي‌اش راهي بازار كتاب كرد. رمان «اپراي شناور» نوشته «بارت» اولين كتابي‌است از اين نويسنده به همت «سهيل سمي» به فارسي ترجمه و توسط «نشر ققنوس» منتشر شد

اگر قرار بود استاد کهنه کار سابق، دکتر سام بیلی، همبازی قدیم تنیس و هم محله‌ای دیک فلتون در اویسترکوو، داستان این مهمانی را تعریف بکند، حتماً با یکی از آن چرندیات لیبرال چپی‌اش که عادت داشت بی بروبرگرد تحویل دوستان و همسایه‌هایش در خلیج هرون  بدهد، شروع می‌کرد. همین حالا هم صدایش را می‌شنویم که می‌گوید: "رفقا! می‌دونین به چی فکر می‌کنم؟ به این که اگه فکر می‌کنین قرن بیستم، با دو تا فاجعه جنگ جهانی، جنگ کره و ویتنام، قربانی‌‌های چند میلیونی نسل کشی‌های از قبل دسته بندی شده، تصفیه‌ها و مریضی‌های همه گیر، بعدش تهدید‌های هسته ای سی ساله جنگ سرد برای راه انداختن آخر الزمان هسته ای و خیلی چیزای قشنگی که الان یادم نیست، نمایش ترسناک نفرین شده‌ای بود، حسابی کور خوندین رفقا، چون قرن بیست و یکم گندترهم می‌شه:

ادامه نوشته

شنل/  نیکلای گوگول/ خشایار دیهیمی

 

نیکلای واسیلویچ گوگول (به روسی: Никола́й Васи́льевич Го́голь) نویسندهٔ بزرگ روس بود. گوگول بنیان‌گذار سبک رئالیسم انتقادی در ادبیات روسی و یکی از بزرگترین طنزپردازان جهان است

.تولد۱۸۰۹وفات۱۸۵۲

 در یکی از ادارات دولتی... اما بهتر است نگوییم دقیقاً کدام یکی. چون هیچ‌کس به اندازه‌ی کارمندان اداری، صاحب‌منصبان، افسران هنگ یا به‌طور‌کلی هر فرد اداری دیگر زودرنج و زودخشم نیست. امروزه افراد هر گروه اهانتی را که مستقیماً به شخص خودشان می‌شود اهانتی به کل جامعه تلقی می‌کنند. نقل می‌کنند که همین چندی پیش یک بازرس پلیس محلی (دقیقأ به خاطرم نیست کدام ناحیه و شهر) شکایتی مطرح می‌کند و در این شکایت با قاطعیت مدعی می‌شود که دولت و تمام قوانین به مسخره گرفته شده است و به‌نام مقدس شخص خودش نیز اهانت شده است. و برای اثبات مدعای خویش کتاب قطوری حاوی نوشته‌هایی بسیار خیال‌انگیز به عنوان مدرک ضمیمه کرده بود که در این نوشته‌ها، تقریباً هر ده صفحه یک‌بار، ذکری از یک پلیس مست لایعقل به‌میان می‌آمد. بنابراین برای اجتناب از ایجاد هرگونه سوء‌تفاهم بهتر است اداره‌ی مذبور را “یک اداره” بنامیم.

ادامه نوشته

قلب افشاگر/ ادگار آلن پو

اِدگارآلِن پو (به انگلیسی: Edgar Allen Poe) (زادهٔ ۱۸۰۹ - درگذشتهٔ ۱۸۴۹)، نویسنده داستان‌های کوتاه، شاعر، نقاد و ویراستار آمریکایی است که عمده شهرتش به خاطر توسعه‌بخشیدن به گونه‌های ادبی وحشت و خیال‌پردازی می‌باشد. فضای ترسناک و درون‌مایهٔ گوتیک حاکم بر آثار او، در ادبیات داستانی آمریکا بی‌همتایند. پو از پیشروان داستان‌های پلیسی مدرن محسوب می‌شود و بسیاری از آثار او شهرت جهانی دارند.

پو زادهٔ شهر بوستون در آمریکا بود. وی در آغاز سروده‌هایش را در مجله‌ای در نیویورک به چاپ رساند. وی با دختر عمویش پیمان زناشویی بست. با مرگ همسرش دچار سرخوردگی و ناامیدی بسیاری شد که این غم و اندوه وی بر آثارش نیز اثر گذاشت.

در کودکی پدر خود را از دست داد. با آن‌که توانست به دانشگاه برود، تحصیل خود را از برای ناسازگاری با ناپدری خویش رها کرد و از خانه گریخت. پس از چندی به دانشکدهٔ افسری وست پوینت رفت با این باز آن‌ها را نیز موافق طبع خویش نیافت و ترک کرد.

وی استاد نوشتن داستان کوتاه بود. از ادگار آلن پو به عنوان بنیان‌گذار داستان کوتاه امروزی یاد می‌کنند. داستان‌های کوتاه وی، نوعی از قصه‌های کهن بود که در زمینه‌های وحشت، انتقام و حوادث مهیب و هولناک بازآفرینی شده و گسترش یافته بود.

در ۱۸۴۹ او را بیهوش در جوی خیابانی پیدا کردند و به بیمارستان بردند. چهار روز در حال مرگ و زندگی به سر برد و هذیان گفت. از چیزهایی وهمی و شبحی بر دیوار حرف می‌زد، اما نتوانست بگوید که چه بر سر او آمده و در ۱۷ اکتبر ۱۸۴۹ در بیمارستان، دیده از جهان فرو بست.(ویکی پدیا)

 

بله درست است بسیار، بسیار و شدیدا‌، عصبی بودم و هستم؛ اما چرا فکر می‌کنید من دیوانه‌ام؟ آن بیماری حواس مرا نه ضایع و نه کند، بل‌که تیزتر کرده بود. از همه بیشتر حس شنوایی‌ام را. همه‌ی صداهای زمینی و آسمانی را می‌شنیدم. صدای بسیار از دوزخ می‌شنیدم. پس چگونه ممکن است من دیوانه باشم؟ گوش دهید! و خود ببینید که با چه صحت و آرامشی می‌توانم داستان را برای‌تان بازگویم.

ادامه نوشته

بلند پروازی داستان کوتاه/استيون ميل هاوزر

 

(منتشر شده در روزنامه نيويورک تايمز)

استيون ميل هاوزر  برنده جایزه داستان کوتاه آمریکا سال 2012

داستان کوتاه، بسيار فروتن در رفتار و بي ادعا در برخورد، با چشماني سر به زير در گوشه‌اي آرام نشسته است.اگر تصميم بگيرد که توجه شما را به خود جلب کند با صدايي ملامت بار و سرخورده خواهد گفت: بدانيد من رمان نيستم، حتي رمان کوتاه هم نيستم.اگر اين آن‌چه شما مي‌خواهيد است من، يعني داستان کوتاه به کارتان نمي‌آيم. رمان هميشه زورش به من چربيده است.

ادامه نوشته

دختر رویاهای من/برنارد مالامود /برگردان: بابك تختی

برنارد مالا مود Bernard Malamud       (۱۹۸۶-۱۹۱۴)

برنارد مالامود در شهر نیویورك در یك خانواده یهودی روسی مهاجر به دنیا آمد.  او در دومین رمانش "دستیار" The Assistant   (۱۹۵۷)  زمینه های مشخص کار خود را یافت : تقلای انسان برای پیروز شدن بر همه موانع و مشكلات و شالوده های اخلاقی یهودیان مهاجر در عصر حاضر . اولین اثر منتشر شده مالامود "آدم طبیعی" The Natural (۱۹۵۲)  تركیبی است از رئالیسم و تخیل كه در دنیای افسانه ای بیس بال حرفه ای روی می دهد. رمان های او عبارتند از"یك زندگی جدید" A New Life    (۱۹۶۱)، "كارساز"   The Fixer   (۱۹۶۶)  "تصاویر فیدلمن" Pictures of Fidelman  و "مستاجران"The Tenants  (۱۹۷۱) است. او یك استاد برجسته داستان های كوتاه نیزهست. از طریق داستان هایش، در مجموعه هایی از قبیل "بشكه سحر آمیز"The Magic Barrel  ( ۱۹۵۸)، "احمق ها مقدمند"   Idiots First (۱۹۶۳). "كلاه رامبراند" Rembrandt s Hat (۱۹۷۳)، بیش از هر نویسنده دیگر متولد آمریكا بیانگر احساس یک یهودی از حال و گذشته واقعیت و تخیل، حقیقت  و افسانه است.

اثر جاودانه مالامود – كه به خاطر آن جایزه پولتیز و "جایزه ملی كتاب" را برد – "كارساز" است . این داستان كه در اوائل قرن بیستم در روسیه روی می دهد، نگاهی نیمه علنی به یك پرونده واقعی مربوط به ماجرای " اتهام خون" blood libel     است: محاكمه بدنام مندل بیلیس در سال  ۱۹۱۳ كه در رفتار های ضد یهود تاریخ معاصر یك لكه ننگ به حساب می آید.   مالامود اینجا نیز مانند بسیاری از نوشته های دیگر خود، بر رنج و عذاب قهرمان خود یاكوب بوك و ضرورت تلاش و تقلا در مقابل همه مشكلات برای پیروزی بر آنها تاكید می ورزد.

 

پس از آن كه میتكا، دست‌نوشته‌ی رمان غم‌انگیزش را در تهِ دودگرفته‌ی سطل آشغال كهنه‌ی توی حیاط خلوتِ خانه‌ی خانم لوتز سوزانده بود، خانم صاحب‌خانه به هر حیله و ترفندی متوسّل شد تا او را وسوسه كند كه از اتاقش بیرون بیاید؛ و او همان طور كه روی تختش دراز كشیده بود، می‌توانست از صداهای روی كفِ خانه و بوی عطر، متوجّه حضور زنی در ساختمان شود كه آزاد و تنها بود و احتمالاً سال‌ها پیش زن بی‌نظیری بوده؛ امّا او با چرخاندن كلید و حبس كردن خودش در اتاق، مثل یك زندانی، در برابر تمام این وسوسه‌ها مقاومت می‌كرد و فقط پس از نیمه‌های شب برای خریدن بیسكویت و چای یا گاه‌گداری، كمپوت بیرون می‌رفت؛ و زندگی‌اش هقته‌های متمادی به همین منوال بود.

 

ادامه نوشته

تجدید دیدار/ جان چیور

جان چیور (به انگلیسی: John Cheever) نویسنده رمان و داستان کوتاه آمریکایی است. از او گاهی به نام "چخوف حومه‌ها" یاد می‌شود. داستان‌های چیور عموما در آپر ایست ساید منهتن،حومه وسچستر،جزایز قدیمی نیوانگلند که در ساحل جنوبی کوئینسی ماساچوست واقع است و محل تولد چیور هم بوده و ایتالیا،خصوصا رم، اتفاق می‌افتد.از جان چیور به عنوان یکی از مهم‌ترین نویسنده‌های داستان کوتاه قرن یاد می شودبا اینکه چیور بیشتر برای داستان‌های کوتاه خود شناخته شده اما چهار رمان نیز به رشته تحریر درآورده است.

تم اصلی داستانهای چيور تهی بودن احساسی و معنوی زندگی بود. او خصوصا رفتار و اخلاق مردم طبقه متوسط حومههای آمريكا را با طنزی كنايه‌آميز توصيف می‌کرد كه باعث می‌شد تصوير اساسا سياه و تيره‌اش نرمتر به‌نظر برسد. هر چند او اغلب از خانوادهاش به عنوان ماده اوليه استفاده میكند اما دخترش سوزان چيور يادآوری كرده است كه: «هيچ كدام از ما انتظار دقت و صحت از پدرمان نداشتيم. او زندگی را از طريق داستان سرايی می‌گذرانددر سال ۱۹۷۹ مجموعه داستان‌های کوتاه چیور جایزه پولیتزر و جایزه مجمع ملی منتقدان کتاب را برد.در ۲۷ آوریل ۱۹۸۲ شش هفته قبل از مرگ چیور آکادمی هنر و ادب آمریکا مدال ادبی به چیور اهدا کردند.تمامی آثار چیور در کتابخانه آمریکا موجود است»(ویکیپدیا)

 

آخرین باری که پدرم را دیدم در ایستگاه گراند سنترال بود؛ در حالی که از خانه مادربزرگم در آدیرونداکز به سمت کیپ یعنی جایی که مادرم کلبه ای در آن جا اجاره کرده بود در حرکت بودم. پیش از این در نامه ای به پدرم نوشته بودم که بین حرکت قطارها حدود یک ساعت و نیم در واشنگتن توقف خواهم داشت و مایلم که برای صرف ناهار یکدیگر را ببینیم. او از طریق منشی خود به من گفت که یکدیگر را در ظهر آن روز در کنار باجه اطلاعات ایستگاه خواهیم دید. ساعت دوازده بود و در حالی که مشتاقانه منتظر پدرم بودم او را در میان جمعیت دیدم که به سمت من می آید. یک جورهایی برایم غریبه می نمود. سه سالی می شد که او و مادرم از هم جدا شده بودند و من از آن موقع او را ندیده بودم. اما مدت زیادی نگذشت که حس پدر فرزندی را در خود احساس کردم و حس کردم که خون و گوشت و آینده و سرنوشت مان به هم سرشته است. احساس می کردم که وقتی سنم بالاتر رفت چیزی خواهم شد شبیه به او و بهتر است فعالیت هایم را با محدودیت های او تنظیم کنم.

ادامه نوشته

لانة خرگوش، بهترين توضيح/آن بيتي/برگردان: دنا فرهنگ

بآن بیتی درسال ۱۹۴۷در واشنگتن دی سی به دنیا آمد.تنها فرزندخانواده بود و این گرچه باعث شددرون گرا شود اما دوره ی نوجوانی شادی داشت و دخترزرنگ و باهوشی بود.بیتی داستان هایش راباطرح و نقشه ی قبلی آغازنمیکرد –هنوزهم نمی کند- و دقیقا نمی داندکجا می خواهدبرود.نه خلاصه ای ،نه نقشه ای و نه هیچ چیزدیگر. او می گوید:"احساس می کنم ازنظرجسمی چنین چیزی برایم ممکن نیست.اگر درداستان لحظه ی غافل گیری و شگفتی برایم وجود نداشته باشد،تصورنمی کنم ادامه ی کاربرایم ممکن باشد."

وقتی آن بیتی اولین داستانش رادرسن بیست وپنج سالگی درمجله ی نیویورکرمنتشرکرد قراردادی هم با آن ها امضاکردکه برایشان مرتب داستان بنویسد و از آن پس از او سالیانه پنج تا هفت داستان درنشریه های معتبرمنتشرشده است.داستان هایی که معمولا دریک نشست دریک بعدازظهر می نویسد.دراوایل دهه ی هفتادآن بیتی،دانشجوی دوره ی دکترای ادبیات دردانشگاه کانکتیک،استاد راهنمایی داشت به اسم جی.دی.اوهارا (جان اوهارامنتقد مشهورامروز) که پشت چندپاکت تمبرچسباند و داستان های دانشجویش رابرایش پست کرد.   درسال  ۱۹۷۶ انتشارهم زمان دو مجموعه داستان تحریف ها و رمان صحنه های سرد زمستان او را به سرعت وبا قاطعیت به جایگاه ستاره ی ادبی ترفیع منزلت داد.کارهایش رابا آثارسالینجر، چیور و آپدایک مقایسه کردند و هشت کتاب بعدی او - که همه را به سفارش ناشر نوشت - مقامش را درکنار بهترین داستان نویسان آمریکا تثبیت کرد.این آثاربه ترتیب تاریخ انتشارعبارتنداز:

مجموعه داستان ها : رازهاوشگفتی ها( ۱۹۷۶)،خانه ی مشتعل( ۱۹۸۲)،جایی که می توانی پیدایم کنی وداستان های دیگر( ۱۹۸۶)،آن چه که مال من بود( ۱۹۹۱)

رمان ها:خانه خرابی( ۱۹۸۰)،همیشه عشق( ۱۹۸۵)،تصویرنگاری آرزو( ۱۹۸۹)،تویی دیگر( ۱۹۹۵)،وزندگی من باشرکت دارافالکون.

   بیتی درحال حاضربا شوهرنقاشش ،لینکلن پری،درشهرمین زندگی می کند


مادرم به كل فراموش كرده كه من براي جشن عروسي اولم دعوتش كرده بودم. وقتي دنبالش مي‌‌روم تا از آزمايشگاه بياورمش از حرفها‌‌ش اين‌‌طور دستگيرم مي‌‌شود. دكتر برايش آزمايشي نوشته تا از تاثير داروها سر در بياورد. روي يك نيمكت نارنجي نشسته و به مرد پهلو دستي‌‌اش توضيح مي‌‌دهد كه چه‌‌طور بايد برگة مشخصات را روي تختة زيردستي بگذارد و پر كند. مطمئن هستم كه مرد از او كمك نخواسته است. لابد قبل از آمدن من  براي مرد گفته كه من او را به هيچ‌‌كدام از جشن‌‌هاي عروسي‌‌ام دعوت نكرده‌‌ام.

ادامه نوشته

شاهدان‌/جان‌ آپدايك‌/برگردان: جمشيد كارآگاهي‌

جان هویر آپدایک ‏(به انگلیسی: John Hoyer Updike)‏ (۱۸ مارس ۱۹۳۲ - ۲۷ ژانویه ۲۰۰۹) نویسنده رمان و داستان کوتاه، شاعر، منتقد ادبی و هنری آمریکایی بود. از ۱۹۵۵ همکاری‌اش را با مجله‌ی نیویورکر آغاز کرد و به سرعت در عرصه‌ی نثر و نظم و نقد صاحب‌نام شد. او بیش از همه به خاطر رمان‌های چهارگانه خرگوش‌ها از جمله خرگوش، بدو ، خرگوش برگرد ، خرگوش پولدار است و خرگوش در آرامش به شهرت رسید.

ديروز به‌ من‌ خبر دادند كه‌ فِرِد پروتي‌ دارِ فاني‌ را وداع‌ گفته‌ است‌. مُرده‌،همان‌طوري‌ كه‌ پيش‌ خودم‌ تصور مي‌كنم‌، از افراط‌ در سيگار و پريشاني‌ وعذاب‌ وجدان‌، هر چند هيچ‌كدام‌ از اين‌ها علت‌ اصلي‌ نبودند. او در وِست‌كاست‌، هزاران‌ مايل‌ دور از زن‌هاي‌ سابق‌ و بچه‌هاي‌ ولخرج‌ ناتوش‌ از دنيارفت‌. او را خوابيده‌ بر بستر بسيار تميز بيمارستان‌، تا خرخره‌ زير قرض‌،پيچيده‌ در دستگاهي‌ از جنس‌ لوله‌، مشرف‌ بر دورنمايي‌ بي‌روح‌ و دراندشت‌،دنيايي‌ متفاوت‌ از سرزمين‌ سرسبز شرق‌ كه‌ او را بار آورده‌ بود، در نظر مجسم‌كردم‌.

ادامه نوشته

پل معلق /آلیس مونرو/ برگردان: مژده‌ دقیقی

  آلیس مونرو یکی از بزرگترین داستان کوتاه نویسان معاصر است، این بانوی نویسنده 70 ساله تا کنون چندین و چند مجموعه داستان کوتاه از جمله «رقص سایه‌های شاد»، «زندگی دختران و زنان»، «فکر کردی کی هستی؟» و «فرار» را نوشته است.او برنده جایزه پن/مالامود، جایزه حلقه منتقدان کتاب ملی، جایزه اوهنری و جایزه بین‌المللی بوکر بوده است. از این نویسنده داستان‌های مختلفی به صورت پراکنده به فارسی ترجمه شده است. مژده دقیقی مجموعه داستان «فرار» او را به فارسی ترجمه و انتشارات نیلوفر آن را منتشر کرده است.

زن، یک بار ترکَش کرده بود. دلیل اصلی‌اش خیلی پیش پا افتاده بود: با چند خلاف‌کار جوان (خودش اسمشان را گذاشته بود «اراذل»)، دست به یکی کرده و کیک زنجبیلی او را لمبانده بودند! کیک را تازه پخته بود و می‌خواست بعد از جلسه‌ی آن روز عصر، با آن از مهمان‌ها پذیرایی کند.

ادامه نوشته

ربايش/توبياس ولف /برگردان: مرضيه ستوده

توبیاس وولف سال ۱۹۴۵ در آلاباما به دنیا آمد. اما در واشنگتن بزرگ شد. او مدتی در پائولوآلتو در کالیفرنیا به تدریس برنامه‌های داستان‌نویسی و ادبیات پرداخت.وولف به خاطر مجموعه‌های داستان کوتاه شهرت زیادی دارد. او در کنار ریموند کارور، ریچارد فورد، آن بیتی و دیگر نویسندگان مینی‌مالیست از پیشتازان داستان کوتاه امروز آمریکاست.او سه بار برنده جایزه اُ- هنری شده و به خاطر مجموعه داستان‌های کوتاه، رمان‌ها و خاطراتش مورد تقدیر قرار گرفته است.وولف در مجامع ادبی، همان‌قدر که به عنوان یک نویسنده مورد احترام است، به عنوان یک استاد ادبیات هم مورد تقدیر و تکریم است. او پس از بنا نهادن انجمن ادبی در دانشگاه استانفورد در خلق آثار ادبی در آن انجمن همت گمارد.او به مدت هفده سال سرپرستی خلق آثار ادبی در دانشگاه سیراکوز را به عهده گرفت. سال ۱۹۹۷ وولف باز به استانفورد بازگشت.وولف چند سال از دوره جوانی خود را به عنوان سرباز در جنگ ویتنام گذارند.

جين تنهايي تو سالن سينما بود. تماشاچي‌ها که رفتند درها را قفل کرد، رسيدها و پول بليط‌هاي شبانه را در کيف مخصوص بانک گذاشت و زيپ‌اش را بست. بعد نگاهي ديگر به دور و بر انداخت و منتظر شد تا رئيس‌اش برگردد و او را برساند خانه.
آقاي مانسون بعد از اکران اول، رفته بود اسکيت روي يخ توي پاساژ جديد بونا ويستا. يک ماهي بود که زودتر مي‌رفت و تا برگردد جين فکر مي‌کرد آقاي مانسون، پسله‌ي زن‌اش با کسي سر و سر‌ٌي دارد. تا اين‌که يک روز شنبه که با دوست‌اش کي‌تي رفته بودند دله دزدي، ديده بودش توي پيست. پشت شيشه‌ي قدي و شيب‌دار سالن ايستاده بودند و تماشايش کرده بودند که چند بار گرومب گرومب خورده بود به ديواره‌ي پيست. کي‌تي گفته بود: خيکي‌ها که نبايد بياند اسکيت روي يخ.
بيشتر شب‌ها، آقاي مانسون تا ساعت يازده برمي‌گشت. هيچ شب انقدر دير نکرده بود، ساعت نزديک دوازده بود و هنوز نيامده بود.

ادامه نوشته

مرگ پدرم/چارلز بوکوفسکي /برگردان: بهمن کيارستمي

هنری چارلز بوکفسکی (به انگلیسی: Charles Bukowski) (۱۶ اوت ۱۹۲۰ - ۹ مارس ۱۹۹۴) شاعر و داستان‌نویس لوس‌آنجلسی است. نوشته‌های بوکفسکی به شدت تحت تاثیر فضای شهر لوس‌آنجلس است که در آن زندگی می‌کرد. او اغلب به عنوان نویسندهٔ تاثیر گذارِ معاصر نام برده می‌شود، و سبک او بارها مورد تقلید قرار گرفته‌است. نویسندهٔ پرکار، بوکفسکی، هزاران شعر، صدها داستان کوتاه، و ۶ رمان، و بیش از پنجاه کتاب نوشته و به چاپ رسانده‌است.


 

 

مادرم يك سال زودتر از پدرم مرده بود. يك هفته بعد ازاين‮كه پدرم مرد، من تنها، توي خونه‮ش بودم. خونه‮ش در آركاديا بود و من كه نزديك‮ترين كس او بودم، چند روز بعد از مرگش، سر راه سانتا آنيتا به سرم زد كه به خونه‮ش سر بزنم .
مراسم كفن‮ودفن تموم شده بود، براي همين هم هيچ‮كدوم از همسايه‮ها من‮رو نمي‮شناختند. رفتم توي آشپزخونه، از شير يه ليوان آب برا خودم ريختم و خوردم. بعد اومدم بيرون ديگه نمي‮دونستم چه كاري مي‮تونم بكنم. توي حياط يه شير آب بود بازش كردم و شروع كردم به آب دادن باغچه. همون‮طور كه اون جا وايساده بودم، مي‮ديدم كه پرده‮ها كنار مي‮روند و بعد همسايه‮ها يكي يكي از خونه‮هاشون ميان بيرون. يك زن از خيابون رد شد و اومد تو پرسيد:   - شما هنري هستيد؟
جواب دادم كه هنري هستم.

ادامه نوشته

گوی های فلزی مثبت و منفی

 

دارم فکر می کنم. به  دو گوی ی فلزی چسبیده به هم. روی یک ورق صیقلی. عکس گوی ها افتاده روی سطح  ورق.  بار های مثبت. بارهای منفی٬ که هم را جذب کرده اند.

زمان می گذرد ... زمان...زمان

بارهای هر کدام ضعیف می شود. خیلی کم. فاصله ایی که که به چشم نمی آید دارد شکل می گیرد. هنوز به نظر به هم چسبید ه اند. از دور اصلا پیدا نیست. از نزدیک  اما یک خط نازک نور بینشان افتاده. دارم می بینیم نوار نور پهن و پهن تر می شود. حالا فاصله انقدر زیاد می شود که می توانی دور هر کدام بچرخی بی آنکه برخوردی پیش بیاید. سرعت گوی ها روی سطح صیقلی بیشتر و بیشتر شده. از بالا که نگاه می کنی هر کدام در مسیر متضاد دور می شوند. از مرکز جایی که بوده اند.

همانطور که می روند اتفاقی می افتد.. قطب های مثبت و منفی به شکلی انفجاری باردار می شوند. باری که به تدریج از دست داده بودن در کسری از ثانیه به اوج می رسد و با حرکتی اعجاب آور دوی گوی به سوی هم پرتاب می شوند و در هزارمی از ثانیه با شدت به هم برخورد می کنند. از بیرون که نگاه می کنم می توانم حدس بزنم چه پیش خواهد آمد.

شدت ضربه به حدی است که بعد از یک تماس واقعی و همه جانبه، با شتاب  در جهت های تصادفی از هم دور می شوند. مثل گو ی های بازی بیلیارد وقت برخورد شدید.

 

این مردم نازنین/رضا کیانیان

 

 روز - خارجى - خیابان بهار

 خیابان بهار یک طرفه است رو به شمال. پر از بقالى و میوه‏فروشى و لوازم شوفاژ است. به همین دلیل همیشه چند کامیون نوشابه، شیر یا آب معدنى دوبله پارک کرده‏اند و دارند جنس به بقالى‏ها مى‏رسانند و یا چند وانت دوبله پارک کرده‏اند و دارند میوه خالى مى‏کنند و یا وسایل شوفاژ بار مى‏زنند. مردمى هم که مى‏خواهند چیزى بخرند دوبله پارک مى‏کنند و براى خرید مى‏روند.

ادامه نوشته

عامه پسند

 

رفتم دستشویی . بدم می‌آمد خودم را توی آینه تماشا کنم، ولی نگاه کردم. افسردگی دیدم و شکست. دوتا کیسه‌ی سیاه گود گرفته زیر چشم‌هایم بود. دو چشم ریز و وحشت زده، چشم‌های موشی که گربه‌ای عوضی به دامش انداخته. گوشت تنم انگار زنده نبود. به نظر می‌رسید از اینکه جزئی از من است حالش به‌هم می‌خورد. ابروهایم به سمت پائین تاب برداشته بودند. پیچ خورده بودند. به نظر می‌رسید مجنون شده‌اند. موهای ابروی مجنون. افتضاح بود. قیافه‌ام وحشتناک بود... دندان‌ها. عجب چیزهای وحشتناکی بودند. مجبور بودیم که بخوریم ، بخوریم و بازهم بخوریم. همه‌مان نفرت انگیز بودیم. سرنوشت همه ما همین بود. بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم

 

                                                                                                           چارلز بوکوفسکی

هميشه فكر ميكردم عشق بزرگ زندگي ام عشق به يك زن خواهد بود.اما اشتباه ميكردم.سايمون عشق بزرگ زندگي

 

به راننده گفتم: راننده خوبی هستید.

در آینه به من نگاه کرد و گفت: متشکرم آقا.

در آینه نگاه کرد تا ببیند من دوباره می خواهم چیزی بگویم یا نه. اما من حرفی نزدم و زیر نور خورشید در سکوت به راه مان ادامه دادیم.

بالاخره گفتم: خدای من، امروز چه روز زیباییه.

با کمی تعجب به من نگاه کرد. انگار فکرش را خوانده بودم. گفت: یه روز عالی برای سفر به چین.

در صندلی ام به طرف جلو خم شدم. ببخشید، چی گفتید؟

"این جمله مادرم بود. هر وقت احساس می کرد روز خوبیه پنجره رو باز می کرد و می گفت: عجب، نگاه کن! امروز عالیه برای سفر به چین! نمی دونم چرا این حرفو می زد. ما هیچ وقت چین نرفتیم، حتا یک بار، هرگز. شاید فقط از اون جمله های عجیب و غریبیه که پدر و مادرها می گن."

گفتم: که آدم هرگز فراموشش نمی کنه.

"دقیقا آقا." ناگهان خنده ای کرد." هیچ معنا نداره اما آدم تمام عمرش اونو به یاد میاره."

"ديويد گيلمور"

بار دیگر شهری که دوست می داشتم/نادر ابراهیمی

 

میان بیگانگی و یگانگی  هزار خانه است . آنکس که غریبه نیست شاید دوست هم نباشد!

کسانی هستند که ما به آنها سلام میگوییم و آنها به ما ،

با ما گرد یک میز می نشینند ،چای می خورند و می گویند و می خندند .شما را به تو و 

تو را به هیچ بدل می کنند.

می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند.

می نشینند تا بنای تو فرو ریزد .

تو در گرداب می چرخی و آنان می خندند و فریاد میزنند : من ! من ! من !

دست و پا می زنی ...

می روند ، تو را نگین میکنند در حلقه ی گذشته هاشان .در میان حصار گذشت ها و اندرز ها خاکسترت می کنند.

از دادرسی ها بیزارت می کنند.

  شک، چیزی به جای نمی گذارد ، در آن طلا که محک طلب کند شک است !

مهر ، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد.

عشق ، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ، باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد .

می دانستی ایمان ، نیاز به ازمون را مطرود می دارد.؟!

 

مگذارید که نامتان را بدانند و به نام بخوانندتان

هر آشنایی تازه ، اندوهی تازه است ... هر سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی است.

 

 

می دونی دوس دارم چی باشم؟

 

... همه ش مجسم می کنم چن تا بچه کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن. هزار هزار بچه کوچیک؛ و هیشکی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، غیر من. منم لبه یه پرتگاه خطرناک وایساده ام و باید هر کسی رو که می آد طرف پرتگاه بگیرم- یعنی اگه یکی داره می دوئه و نمی دونه داره کجا میره من یه دفه پیدام میشه و میگیرمش. تمام روز کارم همینه. ناتورِ دشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو بکنم، با این که می دونم مضحکه.

 (گفتگوی هولدن با فیبی از متن ناتور دشت با ترجمه محمد نجفی)

اجل معلق

 

به سر پیچی رسیدم و  تابلویی پارچه ای جلوتر توجه ام را جلب کرد. به نزدیکی تابلو که رسیدم دیدم نوشته محل حادثه رانندگی، گردش به چپ باعت کشته شدن 5 نفر در این محل شده است. تاریخ دقیق را هم نوشته بودند. همه ی کلمات با رنگ قرمز نوشته شده بود. هر چه جلوتر می رفتم این تابلوها بیشتر می شد. 5 نفر کشته، 20 نفر کشته،...

یادم هست حدود ده سال پیش طبق آمار رسمی هر بیست دقیقه یک نفر در جاده های کشور کشته می شد. همان وقتها پزشکی را می شناختم که حرف جالبی می زد. می گفت سفر با اتومبیل در ایام نوروز همان قدر خطرناک است که انسان در خط مقدم جهبه باشد. البته حالا راننده ها بهتر می رانند و با احتیاط بیشتر. در جاده هایی که شلوغ تر بودند هم دوربین های پلیس راه نظاره گر ماشین ها بودند و سرعتشان را ضبط می کردند. گاه تابلویی را میدیدی که به صورت اکترونیکی سرعت شما را در لحظه ی عبور نشان می داد. هر چند وقت یک بار هم ماشین های پلیس کنار جاده مراقب بودند. این همه برای داشتن سفری با ضریب امنیت بالا در نظر گرفته شده.

اما از همه ی اینها عجیب تر رفتار هشدار دهنده ی بعضی راننده ها به خودرویی است که از روبرو می آید. با چراغ دادن و راهنما به طرف مقابل می فهمانند که خودرو پلیس جلوتر منتظرشان ایستاده، هشداری که بر اساس یک توافق نانوشته بین برخی راننده ها جریان دارد!

نمی دانم شاید سرعتم در بعضی جاها بیشتراز حد مجاز بود. در نقاطی که از زیر دوربین پلیس راه رد شده ام باید منتظر قبض های جریمه ای باشم که به آدرسم ارسال خواهد شد. اما در کل امیدوارم همه ی ما ایرانی ها فرهنگ درست راننده گی کردن را چه در شهرهایمان چه در جاده های بین شهری بیاموزیم.

ما جوانهای هامون باز

نامه ها. سید علی صالحی. خسرو شکیبایی

من خودم را از آن دسته آدمهایی می دانم  که بد اقبالی کلید خانه ام را دارد. هر وقت  بخواهد سری به من بزند، نیازی به دق الباب نیست. اما  با این همه آنقدر خوش اقبال بوده ام که فیلم "هامون " را  19سالگی در سالن سینما بارها  و بارها دیده ام. بله... من از نسل جوان های هامون بازی هستم که هنوز هنوز وقتی به هم می رسیم جای سلام، دیالوگ های حمید هامون را می پرانیم.

 من از نسل جوان های هستم که وقتی شرکت دارینوش کاست "نامه ها" که شعر سید علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی را منتشر کرد، سالها بی وقفه گوشش می کردیم. آنقدر که تمام اشعارش را حفظ می شدیم.

"  به گمانم باید برای آرامش مادرم  دعای گریه و گیسو بران باران را بیاد آورم

 دلم می خواست بهتر از اینی که هست سخن می گفتم

وقتی که دور از همگان بخواهی

خواب عزیزت را برای آیینه تعبیر کنی

معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست

 آسوده باش حالم خوب است

فقط در حیرتم

که از چه هوای رفتن به جایی دور

هی دل بی قرارم را پی آن پرنده می خواند

....."

من از نسل جوان هایی هستم که وقتی دوستی خبر مرگ خسرو شکیبایی را برایم آورد، تا همین لحظه  هم صحبتش نشدم.

من از نسل جوان هایی هستم که هنوز می توانند برای همیشه چیزی را با احترام دوست بدارند.

 

 

 

صید ماهی قزل آلا در امریکا/ براتیگان

 

چند قدم آن طرف تر از کلبه مستراحی بود و درش بی تعارف باز مانده بود .داخل مستراح مثل صورت آدم بود و انگار داشت میگفت:« آن پیرکی که که منو ساخته 9745 بار اینجا ریده و حالا من نمیخوام کس دیگه ای دستش به من برسه . اون آدم خوبی بود. منو با عشق و علاقه ساخت. تنهام بذار . من حالا یادگار اون ماتحت نازنینی ام که کلکش کنده شده.هیچ راز و رمزی اینجا نیست . برای همینه که در بازه .اگه ریدنت گرفته ، مثل گوزنها برو لای بوته ها .»

به مستراح گفتم :« گور بابات . چیزی که من میخوام همه اش یه ماشینه که ببردم پایین رود.»

 

دقایقی خلاقانه/ داستان

 

روی زمین به پهلو خوابیده ام. زانوهایم را جمع می کنم و دست راستم را بین پاهایم می گذارم. دست چپم را از آرنج خم می کنم و می گذارم زیر سرم، مثل یک بالشت.

این ایمیل جالب برایم رسید

 

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند... و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی

ادامه نوشته

نظریه‌های روایت:

 

روایت چند ویژگی دارد:

 1ـ مصنوعی بودن: تفاوت روایت با زبان طبیعی و روزمره (مثلاً گفت‌وگوی دو نفر در صف اتوبوس) در این است كه روایت از قبل دارای طرح و برنامه‌ای است و طبق آن طرح ساخته می‌شود؛

 2ـ تكراری بودن: این تكراری بودن به این معناست كه چیزهایی كه ما در داستان می‌خوانیم، در داستان‌ها و یا قصه‌هایی كه قبلاً خوانده‌ایم، تكرار شده و فضاسازی و شخصیت‌های داستان هم برای‌مان آشناست؛

 3ـ سیر مشخص روایت: هر روایت از جایی شروع می‌شود و به جایی ختم می‌شود؛

 4ـ هر روایتی یك راوی و یا قصه‌گو دارد؛ 5ـ در هر روایت با نوعی جابه‌جایی روبه‌رو هستیم، به این معنا كه روایت سلسله‌ای از حوادث نیست كه پشت سر هم قطار شده باشند، بلكه راوی (نویسنده) می‌تواند حادثه‌ای

ادامه نوشته

متاسفم بچه ها!

 

یک ضربه ناگهانی به زیر زانوهایم و بعد سقوط آنی و پخش و پلا شدنم روی آسفالت محوطه شهر بازی پارک ملت. "احمق" یک جور عکس العمل طبیعی، عصبا نیت و خشم در کسری از ثانیه و فحشی که از دهانم در رفته بود.

 پسرک که نشسته بود تو ی ماشین حدود 8 سال داشت ٬چشم ها گرد شده و دهان باز ... گفت"ببخشید...ببخشید" بالا سرش دخترک هم سن و سالش ایستاده بود و پنجه هایش قفل شده بود دور دسته ی ماشین . مقصر اصلی او بود که بی هوا و با سرعت ماشین را از پهلو کوبیده بود زیر پاهایم. بلند شدم جانا را بغل کردم و بوسیدم. گفتم" اگه به این زدی بودی می دونی چی می شد؟" دخترک گفت" ببخشید "و دوتایی پا به دو در رفتند. ریحانه گفت"خدا رو شکر به بچه ها نزد" شوهرش ته مانده ی سیگارش را زیر پا خاموش کرد و گفت" پدر و مادرای بی فکر"  . جانا را  گذاشتم زمین و دستش را چسبیدم. زن جوانی آمد جلو و عذر خواهی کرد. گفتم" خانم مراقب بچه ها تون باشین"

حالا لابه لای گرفتاری های مالی این روزها که دست از سرم بر نمی دارند و نمی گذارند مثل آدم بخوابم، گهگاه صورت وحشتزده  و معصوم آن دو کودک بازی گوش می آید جلوی چشمم .

 

بغل بابا

 

همین چند لحظه پیش، درست بعد اینکه لپ تاب را روشن کردم، دنبال عینک می گشتم. اول دور و بر لپ تاپ، اتاق خواب،  میز جلوی کاناپه،  میز آشپزخانه، دوباره کنار لپ تاپ...اتاق خواب... آشپزخانه. تی شرتم را کجا درآورده بودم؟ همیشه قبلش عینک را از چشمم بر میدارم. تی شرت افتاده بود لبه ی تخت جانا. آشپزخانه... اتاق خواب. اتاق مشترک خودم و جانا. پشت لپ تاپ نیست؟ برگشتم طرف تخت دخترم. بالای کشوی تختش، کنار فیل عروسکی قرمزکه خرطومش را برگردانه سمت پیشانی اش. خودش بود. یک قدمی جایی که تی شرتم را انداخته بودم.

ادامه نوشته

کنوت هامسون؛ برنده نوبل و پدر جریان سیال ذهن

 

کنوت هامسون

 

 پدری در سایه ابدی
کتاب تازه ای دست به دست بین خوره‌های کتاب می‌گردد؛ «گرسنه» نوشته کنوت‌ هامسون، برنده نوبل و آغازگر جریان سیال ذهن در ادبیات.‌ هامسون از نویسنده‌هایی نبود که کارهایش نظر منتقدها را که شاهکارها را انتخاب و فهرست می‌کنند، جلب کند. کسی برای کتاب‌هایش تبلیغ نمی‌کرد و مترجم‌ها در گوشه و کنار دنیا خیلی دیر سراغ ترجمه داستان‌هایش رفتند. قدرش را خود نویسنده‌ها زودتر و بهتر از هر کس دیگری دانسته‌اند. در موردش می‌گویند کل مکتب ادبیات مدرن در قرن بیستم از‌ هامسون نشأت گرفته است. شبیه تأثیری که ادبیات روسیه بر ادبیات قرن نوزدهم داشت.‌ هامسون را با گوگول مقایسه می‌کنند و به همان جمله داستایفسکی ارجاع می‌دهند که می‌گفت: «همه ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده ایم». هرمان هسه، ‌هامسون را نویسنده محبوبش می‌دانست.

ادامه نوشته

خدا

 

کودک که بودم از جناب پدر پرسیدم خدا چیست؟ فرمود شب وضو بگیر و با لباس تمیز به رختخواب برو. وقتی از خواب بیدار شدی  اولین چیزی که ببینی، خدا است. من طبق دستور جناب پدر رفتار کردم. صبح که از خواب برخواستم ، اولین چیزی که به چشمم خورد، نور بود.

این نقل قول زیبا از اولین درس عرفان استاد  قمشه ای به شاگردش بود که دوستی برایم از زبان شاگرد استاد نقل کرد.

یادگاری

 

خانم بچه ها خوابن. فردا صبح زود بر می گردیم. به این فکر می کنم که زندگی هم همینطوری است دیگر.یک هفته ای خوردیم و خوابیدیم و شنا کردیم و تفریح.بعد وقت رفتن باید همه چیز اینجا را تحویل دهیم و بر گردیم سر جای اولمان.محسن گفت زندگی یک ثانیه است. ثانیه را می فهمی؟پرسیدم فندک همراهت هست؟

تست شعور

 

 چراغ سبز شد و پا را از روی کلاج برداشتم٬ وسط چهار راه که رسیدم، موتور سواری با دو سرنشین(زن و دخترش) از چراغ قرمز رد شد و با حرکت مارپیچی از جلویم گذشت.

*

به سر کوچه که رسیدم تا بیایم وارد خیابان اصلی بشوم، یک ماتیز بژ ، از خیابان پیچید داخل کوچه و راه را بند آورد، پشت سرم را نگاه کردم، سه اتومبیل سپر به سپر ایستادند. راننده ی مانیز خانم محجبه ای بود که دختر بچه اش با مقنعه روی صندلی بغل دستی اش نشسته بود. با دست  به تابلو سر خیابان اشاره کردم . زن کمی عقب رفت و راه باز شد، کنارش که رسیدم گفتم " خانم مگه تابلو ورود ممنوع رو نمی بینین؟" گفت" خونه ام تو همین کوچه س. دلم می خواد خلاف بیام"

*

شش هفت نفر ایرانی ، ایستاده بودیم پشت چراغ قرمز عابر پیاده، هر چند ثانیه اتومبیلی آرام از جلویمان رد می شد. خیابان باریک بود و یک طرفه ، چراغ که سبز شد همه از عرض خیابان گذشتیم!!