تنهايي
ديروز صبح که بيدار شدم، تعطيل بود. کسي خانه نيست. کتري را رو گاز گذاشتم. بعدگوشي ام را دست گرفتم. جانا ، توي سالن فرودگاه کنار يک اسباب بازي فروشي ايستاده و دستش را به چمداني که روي چرخ هايش کج شده گذاشته و به من نگاه کرده. مني که پشت دوربين بوده ام. رفتم سراغ عکس و فيلم هاي چند روز قبل. يک فيلم ۱۲ ثانيه اي که با اهنگ شمالي مي رقصد را نيم ساعت نگاه کردم. شارژ گوشي تمام شد. چاي را دم کردم، تبلت جانا روي کاناپه افتاده بود. خودم گفته بودم نبريدش تو دست پا گم مي شود. به همسرم گفته بودم.
تبلت را روشن کردم، پوو گرسنه بود
يک همبرگر، ران مرغ، سيب، آبميوه، هويج به خوردش دادم. خودش را کثيف کرده بود. ليف زدم، تميز شد. افسرده بود. براش توپ بازي کردم، بردمش بيرون. توي دروازه ايستاد و من پشت توپ شوت مي زدم. چندتايي را گرفت چند تايي هم گل شد. رفتيم فروشگاه، يک کلاه دزد درياي برايش خريدم. بردمش اتاق خوابش چراغ را خاموش کردم، غر زد. با چراغ روشن، تبلت را خاموش کردم.
فکر مي کردم تنها که شدم چيزي مي نويسم يا مي خوانم... اما بق کرده ام و به در و ديوار نگاه مي کنم.