دوشنبه هاي هر هفته مي روم بازرسي از واحد هاي توليدي. يک برنامه کاري روتين و بي آزار .  ديروز وقتی وارد آخرين  کارخانه ی برنامه کاری ام  شدم ٬ مرد تقريبا مسني مرا راهنمايي کرد تا به بخش کنترل کيفي برسم. راه پله اي از گوشه ي سالن توليد مي پيچيد و مي رفت به طبقه ی دوم . پرسيدم

 "از همين جا ؟"

 گفت "بله" از او تشکر کردم و خواستم بر گردد. از پله ها بالا رفتم. به تابلو ها دقت مي کردم تا  آزمایشگاه را پیدا کنم. رسيدم به آزمايشگاه. وارد شدم و سلام کردم. خانمي به استقبالم آمدو بعد سلام و احوال پرسي رفت بگويد برايم آبي چيزي بياوردند. در اين فاصله به بخش هاي ميکروبي و شیمی سر زدم. تقريبا خوب بود. نشستم پشت ميز. مسئول کنترل کيفي برگشت. پرسيد" خوب شده؟"

" بله .خوبه"

" در وسطي رو جاي خوبي گذاشتيم؟"

 پرسيدم"چطور؟"

 گفت" دفعه ي قبل ازش ايراد گرفتيد"

"من!؟ کي؟"

 " آخر اسفند اينجا اومدين، سه ماه پيش"

 گفتم" اشتباه نمي کنين؟ما چهار نفر   هستيم،  لابد يکي ديگه از همکارها م بوده . "

 گفت " خودتون بودين٬ مطمئنم"

بحث را ادامه ندادم. نه ساختمان، نه ورودي، نه آدرس، نه آدمها.... هيچ کدام ذره اي برايم آشنا نبوند. بازديدم تمام شد. برگشتم و سوار ماشين شدم. از راننده پرسيدم "آخرين بار با کي اومدي اينجا؟"

برگشت توي چشمهايم ذل زد و گفت

"آخر سال با شما امديم"پوشه پرونده را انداختم صندلي عقب. به ورودي کارخانه و تابلويش نگاه کردم.چيزي يادم نمي آمد

گفتم"  روشن کن بريم. تموم شد امروز"